بعضی وقتا آدما میخوان احساساتشونو لابه لای ترانه ها قائم کنن.....منم عین بقیه آدما...

لحظه ها میگذرن و تو نیستی اینجـــا

من دارم پیر میشم و تو نیستی اینجــــا

زندگی زیر یه سقف با عکس و نامه

نیستی و خاطره هات هنوز باهامه

پشت این پنجره ها دلم گرفته

از همه فاصله ها دلم گرفته

گاهی با صدای دریا توی فکرت غرق میشم

چشم به راهتو یه عمره که همینجا پشت شیشم

منکه هر گوشه ی این شهر از تو یه خاطره دارم

از توی خونه یه عمره پامو بیرون نمیذارم

منکه یه عمره کنارت فکر زخمای تو بودم

بر میگشتم و میموندم من اگه جای تو بودم

اگه جای تو بودم

نه خبر می گیری از من، نه سلامی نه جوابی

فکرشو می کردی یک شب شب بخیر نگم بخوابی

شب بخیر عزیز من چشماتو بستی

من بیدارم تو بخواب هرجا که هستی

/**/

تاريخ : دوشنبه ۲۸ بهمن۱۳۹۲ | | نویسنده : فرشته ی تنها |
بعضی وقتا آدما میخوان احساساتشونو لابه لای ترانه ها قائم کنن.....منم عین بقیه آدما...

نموندی پای حرفاتو/// همینه فرق من باتو

تو یادت رفته اما من/// هنوزم دارم عکساتو

تاحالا صد دفعه شهرو/// واسه دیدن تو گشتم

باخنده رفتم این راهو/// ولی باگریه برگشتم

برگرد... برگرد...

برگرد دوباره پیشم....بی تو من دیوونه میشم ....نمیدونی که چقدر هواتو دارم

حرفیو که جا گذاشتی.... زخمی که تو سینه کاشتی ....من تموم یادگاریاتو دارم


برگرد دوباره پیشم ....که دارم دیوونه میشم ....بس که تنهایی نشستم پشت شیشه

برف وبارون که بیاد.... این زمستون که بیاد.... میدونی تنهاییام چندساله میشه

چندساله میشه...

من به بارونا سپردم ،به خیابونا سپردم /// که مواظب توئه دیوونه باشن

به خود خدا سپردم ،به همه دنیا سپردم///که هوای عشق من رو داشته باشن

که مواظب توئه دیوونه باشن...


برگرد دوباره پیشم ....بی تو من دیوونه میشم ....نمیدونی که چقدر هواتو دارم

حرفیو که جا گذاشتی....زخمی که تو سینه کاشتی.... من تموم یادگاریاتو دارم


برگرد دوباره پیشم ....که دارم دیوونه میشم ....بس که تنهایی نشستم پشت شیشه

برف وبارون که بیاد.... این زمستون که بیاد .....میدونی تنهاییام چندساله میشه

چندساله میشه...

/**/ /**/

تاريخ : یکشنبه ۲۷ بهمن۱۳۹۲ | | نویسنده : فرشته ی تنها |
یه هفته اس رفته بودم خونه داییم.... که مامانم اینارو بپیچم برم واسه ولنتاین کادو بگیرم....

چی فکر میکردم چی شد دیگه کوچکترین امیدم واسه من و اون نیست......

کادو ولنتاینشو گرفته بودم که دیروز اگه تبربک گفت بگم بعد کلاس بیاد دنبالم.... منو دلم خوشه..... هه هه .... ای خدا ..... قبلنا خودمو گول میزدم بی احساس بودنشو نسبت به من توججه میکردم ولی الان دیگه ایمان آوردم ...باعث همه اینا خودشه.....

اینقدر بهش گفتم دیگه تمومه و باز خودم برگشتم برای منو خودش عادی شده ، دیگه رفتنمم براش عادی شده ایندفعه دیگه فرق میکنه .........تا عمر دارم دوسش خواهم داشت ولی دیگه خودمو خرد نمیکنم

/**/ /**/ /**/ /**//**/

تاريخ : شنبه ۲۶ بهمن۱۳۹۲ | | نویسنده : فرشته ی تنها |
همه عالم و آدم بهم تبریک گفتن البته به جز..... ولی من که کسیو ندارم یهش تبریک بگم



/**/ /**/ /**/

تاريخ : پنجشنبه ۲۴ بهمن۱۳۹۲ | | نویسنده : فرشته ی تنها |
من با شایان فقط یه چیز فهمیدم.....

هر کی ﮐﻪ ﻭﻋﺪﻩ ﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ موندن رو ﻣﯽ ﺩه ﺭﻓﺘﻨﯽ ﺗﺮ ه ... !!!!

/**/

تاريخ : جمعه ۱۱ بهمن۱۳۹۲ | | نویسنده : فرشته ی تنها |
شاید دیگه حرفای من ، برات بی ارزش شده

اینقدر بهم بد کردی که دلم از عشق زده شده

یادت اما میمونه تو قلب من تا همیشه

اونقدر دوستداشتم تورو قلبم از عشقت پر شده

نیستم دیگه تو زندگیت میرم واسه همیشه

خدا نگهدارت باشه تو قلبمی تو همیشه


/**/ /**/

تاريخ : چهارشنبه ۲۵ دی۱۳۹۲ | | نویسنده : فرشته ی تنها |
خیلی فکر کردم اون منو نمیخواد دیگه خستم از بس دنبالش رفتم گرفتمش تا از دستش ندم.....اون همیشه واسه خودشو بقیه بود هیچ وقت برا من نشد

خیلی خستم.....

اینقد بهش گفتم خداحافظ و اینا خودمم دیگه حرف خودمو باور نمیکنم... منو اون خیلی با هم فرق داریم... چه الان چه هر وقت که در آینده با هم دوس میشدیم اون همینی هست که بوده و هست و خواهد موند ... من همش از دستش ضربه میخورم اینو میدونم.... حتی میترسم که امتحان کنم....تصمیمو گرفتم از زندگیش میام بیرون.... اینو جرات ندارم به خودش بگم چون یا جواب نمیده یا میگه هر جور راحتی ، دیگه نمیخوام این حرفای دلخراششو بشنوم...خیلی خسته شدم فقط میخوام یکی دستمو بگیره و بلندم کنه ..........فقط به خاطر قولی که بهش دادم بعد اعلام نتایج کنکور میرم میبینمش که منو ببینه و اسممو اینارو بهش بگم همین اونم فقط همینو میخواست .. فقط من .... بودم که ته دلم امید داشتم که شاید یه احتمال خیلی کمی منو دوس داشته باشه....

قصه ای که هیچ وقت شروع نشده بود...قصه ی منو شایان تموم شد تا همینجا بود حکایتمون........

/**/ /**/

تاريخ : دوشنبه ۲۳ دی۱۳۹۲ | | نویسنده : فرشته ی تنها |
چند وقت پیش اس دادم خیانت کردیو اینا(یه دستی بود) اون هیچوقت سریع جواب منو نمیده....ولی بعد این اس سریع پشت سر هم زنگ زد ضایع بود یکی هست .... بعد گفت نه و ایناچرت میگی منم به رو خودم نیوردم گفتم باشه تو راست میگی...حق داره نه منو دیده ... حتی اسمم نمیدونه چه دلیلی داره منتظرباشه؟؟؟؟من نمیفهمم من چراباید ازش انتظار داشته باشم با من خوب باشه یا مثلا حتی تولدم یادش باشه؟؟؟؟ ولی دل دیگه....خسته شدم از بس بهش دروغ گفتم و دروغ شنیدم....از اینکه هیچوقت نمیتونم بهش اعتماد کنم حتی دلیل دوست داشتنمم نمیدونم چیه؟؟؟؟وقتی بهش میگمدیگه مزاحمت نمیشم میگه کاری نداری ؟ خداحافظ....دلم بدجور میشکنه....اون فقط میخواد ببینه منکیم همین بعدش تو رو به خیر و ما رو به سلامت

میدونم......به خاطر این داره تحمل میکنه.....خرم

میکنه که منتظرم......نمیدونم بعدش کدوم تیکه ی قلبمو میخواد جمع کنه و درستش کنه......شاید بهترین راه واسه خودم و خودش اینه که....

نمیدونم ولی خیلی دوسش دارم به خاطر این از خودم بدم میاد...هر کس دیگه ای جای ما بود چیکار میکرد ؟ من واسه اینکه فراموش کنم شایان با مینا و نگین و نسیم و این آخری که نمیدونم اسمش چیه؟ بوده اینقدر با خودم جنگیدم...نمیدونم .... دیگه دارم میمیرم از تنهایی و نبود اون ، از این سختی ای که تو زندگیم کشیدم

راه فرار از این دنیا نیست؟؟؟



/**/

تاريخ : جمعه ۲۰ دی۱۳۹۲ | | نویسنده : فرشته ی تنها |

سردش بود…


دلم را برایش سوزاندم…!

گرمش که شد، با خاکسترش نوشت

” خداحافظ “

/**/ /**/

تاريخ : یکشنبه ۲۴ آذر۱۳۹۲ | | نویسنده : فرشته ی تنها |
یکی از دلایلی که این وبو زدم این بود که از شایان خبر داشته باشم بین نظرا دنبال نظر اون بگردم....

نتونستم جلو خودمو بگیرم بهش زنگ زدم گفتم شاید ایندفعه واقعا فرق کنه ولی....شمال بود از ساعت 2 بعد از ظهر سعی کردم که بهش زنگ بزنم ولی نشد آنتن نمیداد اگه براش یخورده ارزش داشتم میرفت یه جایی که آنتن بده فقط اس داد که اینجا آنتن میپره  بازم عین همیشه.....ولی دیگه خستم کرد از زندگی بیزارم کرد شایان باعث شد از همه مردای دنیا از خودم متنفر باشم من دختری بودم که همه از فرهنگم ، درس خوندنم ، سادگیم ، مثبتیم تعریف میکردن همه با حرفاشون منو میبردن بالا...ولی من پیش شایان خودمو بی ارزشترین موجود روی زمین میدیدم..فک کنم دیگه واقعا وقتش اومده که از زندگیش که هیچ وقت توش نبودم و فقط براش سرگرمی بودم بیام بیرون خیلی سعی کردم که تمومش کنم هزار بار بهش گفتم تموم شد ولی بازم دو دقیقه بعد فراموش میکردم کاراشو من دیگه 20 سالمه دیگه اون دختر 4 سال پیش نیستم که شایان منو بازیچه ی دست خودش بکنه منی که تک تک حرفای اون تو ذهنم بود همه چی اون تو فکرم بود روز تولدش ، آهنگی که همیجوری میگفت تقدیم به تو ، تیکه کلاماش همه چیش تو ذهنم و فکرم بود هیچ وقت هیچیشو فراموش نکردم چون فقط تو قلبم و ذهنم وخیالتم اون بود ولی اون چی ؟؟؟اولین تولدمو 4 سال پیش بهم تبریک گفت ولی بعد اون فقط من بودم که تولدشو تبریک گفتم اینقدر براش بی ارزش بودم و هستم که حتی نمیدونه تولدم کیه.؟؟یه بارم یلدا رو بهم تبریک گفت نمیدونین اون لحظه که اینو دیدم انگار دنیا رو بهم داده بودن ... هر موقع صداشو میشنیدم صدای ضربان قلبمو حس میکردم اینقدر تند میزد که احساس میکردم دیوار وجودم میریزه هر دفعه ، میخواستم داد بزنم که چه قدر دوسش دارم ولی اون با رفتاراش .... عشق من به شایان فقط باعث شد که دلش برام بسوزه هیچ ثمره ی دیگه ای نداشت دیگه برام مهم نیست که اون  راجع به من چی  فکر میکنه مهم اینه که خدا خودش میدونه که من چه قدر عاشقش بودم و هستم و خواهم بود خدا خودش میدونه که فقط واسه اینکه صداشو بشنوم چه ریسکایی به جون خریدم خدا خودش دیده و میدونه در نبودش چی کشیدم دیگه برام مهم نیست شایان چی فکر میکنه..... واقعا دیگه خسته شدم قدرت جنگیدن و تحمل کردن برام نمونده.....با این حال دلم نمیاد که نفرینش کنم بازم آرزوی بهترینهارو براش دارم..


/**/

تاريخ : سه شنبه ۱۲ شهریور۱۳۹۲ | | نویسنده : فرشته ی تنها |

اولین کسی و اولین باری که بهم گفت : "دوست دارم"


گریه ام گرفت


بعد اون و الان هرکی بهم میگه " دوست دارم " 


خنده ام میگیره




تاريخ : پنجشنبه ۷ شهریور۱۳۹۲ | | نویسنده : فرشته ی تنها |

نبودن هایت آنقدر زیاد شده اند


که


هر رهگذری را شبیه تو می بینم !!


نمی دانم غریبه ها ” تــــــــــــــــــــو ” شده اندیا تو ”


غریبـــــــــــــــــــــــــــه ” ؟؟!!...




تاريخ : پنجشنبه ۷ شهریور۱۳۹۲ | | نویسنده : فرشته ی تنها |
گـــاهــــی.....

بــایـد بــه دور ِ خـــود یـک دیـــوار تنهـــایـــی کشیــد

نـــه بــرای اینکــه دیگـــران را از خـــودت دور کنـــی،

بلکــه ببینـــی چــه کســـی بــرای دیـدنـت دیـوار را خــراب میکنــد....!



تاريخ : دوشنبه ۴ شهریور۱۳۹۲ | | نویسنده : فرشته ی تنها |

با سلام این داستان منه .....( پست ثابت )


فقط میخواستم بدونم تو زندگیش کسی هست یا نه خودم جرات حرف زدن با اونو نداشتم به یکی دیگه از دوستام گفتم که آمار بگیره.....دوستی دخترونست دیگه اونم رفت رسما با اون دوست شد بعدشم به روی خودش نیاورد که قرار بود آمارشو واسم دراره....اوایل عاشقش نبودم شایدم همه چی از دوستی اون با شایان شروع شد.....هر روز جلو من با اون حرف میزد ناز میکرد حرفهای عاشقونه بهش میزد ... شاید داشتم حسودی میکردم ولی اون موقع ها بود که هرچی نسیم به شایان نزدیکتر میشد و میومد هر روز در مورد شایان با من حرف میزد من بیشتر عاشقش میشدم .... یه بار نسیم برگشت گفت شایان مریضه بدنش زخمه نمیدونم اون لحظه تو وجودم چی شد سریع از پیش نسیم رفتم و یه جا نشستم زار زار گریه میکردم ، بعد اونروز عکسی نسیم ازش گرفته بود و یواشکی واسه خودم فرستادم اون عکس دنیام شده بود....هر شب به اون نگاه میکردم و گریه میکردم نمیدونم چم شده بود؟؟؟نمیدونم چرا واسه یه آدمی که حتی یه بارم تو چشاش نگاه نکردم و ندیدمش اینجوری شده بودم ... روزایی که نسیم باهاش قرار داشت دیوونه میشدم ... تا اینکه دوستای شایان وارد این قضیه شدن اون میدونست که شمارشو من به نسیم دادم میخواست بفهمه من کیم ؟؟؟ دوستاشو وارد قضیه کرد....اسم واقعیمو نگفته بودم اون خطم جز شایان کس دیگه ای نداشت....تا اینکه یکیشون زنگ زد و منو به همون اسمی شایان میشناخت صدام کرد اون یکیم همینطور تا اینکه فهمیدم دو تاشونم از طرف شایانن....جالب بود هردو نمیدونستن سمیرا و شیوا (من) یه آدمن خلاصه گفتم شاید بتونم از طریق اینا یه کانالی بزنم اما .... یکیشون که رسما آدم مزخرفی بود خودشو امید معرفی کرد هه هه.....اسمش دروغ بود ولی یه جوری وانمود کرد که از من خوشش میاد ...اون یکی هم که اصن یه اسطوره ای بود برا خودش ...تا اینکه هردو فهمیدن سمیرا و شیوا یه آدمن....داستانی شد برای خودش...:D.تا اینکه دانیال گفت امید دوس دختر داره واسمش بهاره ست و میخواد بفهمه تو کی هستی و سر کارت گذاشته ....  با امید تموم شد راستش هیچ وقت شروع نشده بود هم من اونارو سرکار گذاشته بودم هم اونا منو....جالب بود من عاشق شایان بودم ولی با دوستاش دوست شدم شایدم این بازی رو خود شایان شروع کرد من نه به امید نه هم به دانیال مهم بود که به واسطه ی اونا به شایان نزدیک شم.... خلاصه به خاطر این نمیخواستم دوتاشونو از دست بدم به خاطر این تا حدالامکان سعی کردم نگهشون دارم حتی هر روز واسه اون امید(....) کارت شارژ میگرفتم...ولی وقتی دانیال گفت که اون دوس دختر داره دگه نخواستم ادامه بدم با امید تموم کردم البته برام مهم نبود ولی یه فرصت عالی بود که به شایان زنگ بزنم و همچیو بگم بهش اونم بهم گفت اسمش امید نیست سجاد (مرتیکه سجاد اونقد دروغ گفته بود که رسما زده بود رو دست من :D).....تنها شانسم دانیال بود ... به دانیال گفتم که من عاشق شایانم اول ناراحت شد منم دیگه ادامه ندادم تا فرداش.....تنها شانسم بود نمیخواستم از دستش بدم ....فرداش بهش زنگ زدم گفتم تو پسر خوبیی میخوام دوستم باشی اما معمولی ( طور دیگه ای نشد خرش کنم :D) تا آخر اونشب....یکی بهم زنگ زد گفت مهرانم یه مشت شر و ور گفت ولی نمیدونستم از طرف کیه تا اینکه طرف خودش گفت پسر خاله ی سجاده......نمیدونستم چی کار کنم سیریش ول کنم نبود خلاصه هزار تا قصه تعریف کردم که ول کن شه....نشد میدونستم چرا چون سجاد یا حالا شایان میخواستن منو ببینن بهش گفتم بیا ببینمت میخواستم هم از شر سجاد خلاص شم هم از شر پسر خالش ولی باید طوری میشد که بدون دلشکستگی می بود گفتتم شاید یکیو که بی ریخته به جا خودم بفرستم شاید بی خیال شه.....این کارو کردم .... من و بچه ها هم داشتیم از بالا پشت بوم نگاشون میکردیم تا اینکه چشم خورد به اون ماشینی که باهاش اومده بود ......دیدم سجاد توشه.......قاطی کردم بهش اس دادم که خر خودتی....ولی اون احمق فک میکرد من اون دخترم فحشو کشید بهم(بی تربیت)بعدش شایان زنگ زد گفت امروز تو با اونا قرار گذاشتی؟منم نخواستم بهش دروغ بگم همه چیو بهش گفتم که اون دختره من نبودم......بعدش تابستون شد و ما واسه مسافرت رفتیم کیش....یکی دیگه بهم زنگ زد گفت من حمیدم بعد پرسیدم توام از طرف سجادی؟؟؟گفت من سجاد نمیشناسم....منم ادامه دادم تا بفهمم کیه....احمق خودش سوتی داد باز فهمیدم که از طرف سجاده....ازم عکسمو خواست منم عکس یکی دیگرو براش فرستادم تا بیخیال شه......طرف از عکسه خوشش اومد تازه عکسرو با سجاد دیدن حالا بعدشم اون زنگ زد دوباره از اون حرفای مزخرفش زد.....تا اینکه شایان گفت او عکس خودتی منم نمیخواستم در موردم بد فک کنه گفتم آره من بودم....دو دو سه روز بعد گفتم من نبودم .....تا اینکه شایان زنگ زد گفت کی هستی یا میگی یا میام دم خونتون و از این تهدیدا.....مجبور بودم بهش 1000 تا دروغ بگم نمیدونم چرا او لحظه خواستم بهش دروغ بگم.....از اون روز به بعد شایان فک کرد من یه بازی درووردم و به من وهمه چیم شک کرد......نتونستم دووم بیارم .....یه شعر واس شایان اس کردم گفت واسه کیه گفتم واسه خودم گفت برای کی نوشتی گفتم برای تو......شایدم تعجب کرد که چرا اینو بهش اون موقع گفتم....اون فک میکرد به خاطر سجاد اینو بهش گفتم .... بهم گفت زرنگی خر خودتی......باور نکرد.....تا اینکه بعدش گفت هم خودتو میخوام هم شعراتو..... اون لحظه انگار همه دنیارو بهم داده بودن اون اس ام اس و تا مدت ها نگه داشتم......خلاصه دوستسمون شروع شد ولی هنوز قرار نذاشته بودیم .....یه شب بهش زنگ زدم میخواستم بگم فردا با هم قرار بزاریم ..... من حس ششمم خیلی قوی بود میفهمیدم وقتی داره با من حرف میزنه به یکی دیگه اس ام اس میده منصرف شدم با خودم گفتم وقتش نیست.....تا فرداش.....اونقد رو مخش راه رفتم که آخر خودش سوتی داد : نگین بس کن دیگه......:D :D ......داغوون شدم یه آن احساس کردم که دنیا واستاد بهش گفتم نگین کیه پیچوند گفت نمیدون از دهنم پرید.....باور نکردم ولی میخواستم باور کنم چون تحمل از دست دادنشو نداشتم......باور کردم با اینکه میدونستم دروغ میگه..... تا اینکه از یکیشون یادم نیست کی بود بهم گفت شایان جز تو با یکی دیگه هم هست داغوون شدم به شایان گفتم دیگه تموم شد اونم هیچی نگفت فقط گفت خداحافظ ( :'() داغون شدم با این اس ام اس اش ...... میخواستم بمیرم شرایط خونوادگیمون خوب نبود از این ورم شایان....(L)احساس کردم یه روزه پیر شدم تا اینکه شایان زنگ زد .... خیلی خوشحال شدم گفتم برگشت سریع گوشی رو برداشتم بهم گفت : دختریکه عوضی واسه چی شمارمو دادی به این و اون.....همینجوری موندم من اینکارو نکرده بودم ولی بهم تهمت زد واقا دلم شکست.....(L)

خلاصه گفتم من اینکارو نکردم و گوشیو قطع کرد بعد منم زنگ زدم به دانیال واسه درد و دل..... نگو شایان و دانیال دوباره رفیق فابریک شدنو هر چی من به دانیال گفته بودم اونم رفت گذاشت کف دست شایان......بعد یکی دو ساعت شایان خودش زنگ زد ....پرسید تو به دانیال زنگ زدی ؟؟؟منم گفتم آره....بعد بهش گفتم تو که رفتی و تموم کردی دیگه برای چی زنگ زدی؟؟؟برگشت گفت میدونستم برمیگردی (اصن یه آدمیه برای خودش) خلاصه آشتی کردیم......من همیشه از عاشق شدن میترسیدم ولی سرم اومد.....من خیلی دوسش داشتم ولی بنا به شرایط خانوادگیم نمیتونستم اون کسی باشم که اون میخواد .....اول فک میکردم شایان از دخترای پایه و رله خوشش میاد(شاید واقعا اینجوریه) سعی کردم خودمو اونجوری نشون بدم در صورتی که اونجوری نبودم بعد منصرف شدم.....شد تابستون ما واسه مسافرت میخواستیم بریم کانادا بعد بابام گفت وقتی از اونجا برگشتیم تهران بایدد وسایلاتو کلا جمع کنی از این به بعد  میری ترکیه درس میخونی.....منم به شایان گفتم دارم میرم واسه همیشه......خلاصه رفتیم ولی تو این حین مادربزرگم حالش بد شد مجبور شدیم بریم ارومیه بعد مامانم به بابام گفت که نمیتونه مامانشو ول کنه وو بره یه کشور دیگه خلاصه برگشتیم دیگه پیش دانشگاهی بودموو باید واسه کنکور درس میخوندم......موقعی که برگشتیم به شایان گفتم که ما نرفتیم بازم عین همیشه گفت تو بهم دروغ گفتی که واسه همیشه از ایران میری و...... بعدش دیگه بابام گوشیمو ازم گرفت گفت باید درس بخونی فقط یه حرف بهم زد یا پزشکی یا هیچی....زندونیم کرد تو خوونه.....من اونقدر شایان و دوس داشتم که حاضر بودم تو اون 1 سال نفر دوم  باشم تو زندگیش میخواستم بهش بگم  تو این یک سال کنکورم با هرکی خواستی باش من تحمل میکنم حتی میتونستم فقط دوست معمولیش باشم.....اما وقتی اینو بهش گفتم  که 1 سال نیستم میتونی منتظرم بمونی؟گفت من نمیتونم 1 سال هیچکی نباشه تو زندگیم باید هر دو زندگیامونو ادامه بدیم .... به من گفت اگه حتی دوس دخترم داشته باشم تو از اون به من نزدیکتری ( اینم یه مدل خر کردنه) ...منم باور کردم ....بعد اینکه بابام گوشیمو ازم گرفته بود من با گوشی دوستم با شایان در ارتباط بودم..... بعد یه مدت به نسیم اس ام اس داد که به من بگه نه گوشی و نه هیچ اس ام اسی بهش ندم فقط تو اینترنت باهاش در ارتباط باشم......اون لحظه ای که نسیم اینو بهم گفت انگار دنیا رو سرم خراب شده بود ..... منم دیگه بهش هیچی نگفتم و دیگه نه تو اینترنت و نه با گوشی دیگه باهاش در ارتباط نبودم تا 4-5 ماه بعد که شایان ایمیل داده بود که کجایی چرا بهم زنگ نزدی چرا سراغمو نگرفتی چرا نخواستی بدونی زنده ام یا مرده......منم جواب دادم خودت خواستی....گفت نه تو گفتی کنکور دارم،ایران نیستم و از این حرفا......بعد دوباره تابستون شد که شایان پیله کرد که شمارمو از کجا آوردی و دوباره منم هزار تا دروغ گفتم... با دروغام انگار روز به روز کوچیک میشدم تو چشماش ......با دروغام فک میکرد این یه بازی .....هی میگفت آخرش این بازی کثیفو میفمم کی داره بازی میکنه...... نمیدونستم چی باید بگم از اون موقع به بعدم هر چی میگفتم باور نمیکرد......تا اینکه بهش گفتم چه قدر دوسش دارمو عاشقشم....برگشت بهم گفت من نمیتونم تا آخر عمرم با یه نفر باشم رو من حساب نکن......bye.....دیگه جوابمم نداد دوباره تا 4-5 ماه بعد....ایمیل داد که کجایی فقط من باید بیام حالتو بپرسم چرا بهم زنگ نزدی و از این حرفا.....بهش گفتم تو خواستی حرفات یادت نیس که بهم گفتی رو من حساب نکن؟؟؟گفت نه من نگفتم.....بهش گفتم تو این مدت با کسی بودی؟؟؟ گفت آره 6 ماه با یه دختره که اسمش مینا بود دوس شدم.....اون لحظه انگار دنیا واستاد.....منی که شب و روز تو قلبم وفکرم اون بود اون همه مدت فقط با خیالش زندگی کردم حالا اون ....نمیدونستم چی باید بگم؟؟؟؟گفت بهم زنگ بزن......منم زنگ زدم.....یعنی مکالمه ی تلفنی من و شایان تواین 3-4 سال جمع کنی به 5 دقیقه مکالمه مفید نمیرسه یعنی در اون حد......یا دعوا میکردیم یا شایان سکوت اختیار میکرد و من حرف میزدم تنها حرفی که میزد این بود : چی شده؟؟؟؟......من متن اس ام اس هاه بعضی وقتا به 5 تا میرسید هر اس ام اسم.....کل متن اس ام اس هایی که شایان به من داده رو با هم جمع کنیم 1 اس ام اس کامل هم نمیشه یعنی در این حد این بشر......خلاصه بهش زنگ زدم بهم گفت خط خودته منم چون بابام از خطم پرینت میگرفت و هر روز اس ام اس هامو چک میکرد بهش دروغ گفتم که مال یکی دیگست.....باور نکرد.....فقط وقتایی که سر کلاس بودم میتونستم باهاش حرف بزنم .....ساعت کلاسامو براش s  کردم ولی اونقدر براش بی ارزش بودم که اصلا فک کنم نگاهم نکرد بهش.....او ساعت هایی که من میتونستم حرف بزنم وقتی بهش زنگ میزدم میگفت الان استاد میاد کلاسم شروع میشه جواب هر کدوم از  هامم 1 ساعت بعد حداقل جواب یک کلمه ای میداد....منم یه روز اعصابم خورد شد بهش گفتم خفه شو برو گمشو......اون این  همه فحش میداد به من هیچی نمیگفتم بهش با همین حرف من رفت و دیگه جوابمو نداد......یعنی من تو این 3-4 سالی که شایان وارد زندگیم شد رسما الان 20 سالمه ولی احساس میکنم یه زن 70 سالم یعنی اونقد شکستم.......

بعد 1-2 ماه با یه شماره دیگه زنگ زد به گوشیم گفت آقای فرجی هستن؟؟؟؟ منم گفتم نه ........ بعد اس داد که دیدی سیم کارت خودته؟؟؟؟؟ (یعنی نشد من یه بار تو زندگیم دروغ بگم بعد فاش نشه.....این زندگیه آخه؟؟) خلاصه بعد طبق معمول دعوامون شد و تموم شد همه چی......بعدم آرمین اومد تو زندگیم (استاد دانشگاهمون..)من نمک کلاس بودم..... آرمین استاد سگ اخلاقمون بود هرکی تیکه مینداخت سر کلاس از کلاس بیرونش میکرد ولی من تیکه مینداختم میخندید....و خیلی مسائل دیگه.... بچه ها میگفتن دوست داره ولی من دلم پیش شایان بود نمیتونستم به آرمین فک کنم.....آرمین از همه لحاظ خیلی خوب بود (پزشک ، استاد دانشگاه ، خوشتیپ ، مایه دار.....) خلاصه تموم خصوصیاتی که یه دختر واسه همسر آیندش میخواست  و داشت البته کل دخترای دانشگاه عاشقش بودن....بعد یه روز که سوار ماشین شدم یه دسته گل رو ماشین بود کنجکاو شدم که کی فرستاده......یه کارت لا به لاش بود روش نوشته بود : ( اگه میخوای بدونی کیم بیا فلان آدرس ) دو دل بودم برم یا نرم ؟؟؟ گفتم بذار برم ببینم کیه؟؟؟ رفتم به اون آدرس ....... یه باغ بود ... مونده بودم که اینجا کجاست و اینا یهو اس اومد بیا تو باغ... ( یه آن احساس کردم تو فیلمم اصن یه وضعی بود) خلاصه رفتم دیدم آرمین !!!! بهم پیشنهاد ازدواج داد .... بهش گفتم باید فکر کنم نمیتونستم بگم نه... استادم بود نمره ام دستش بود ..... خلاصه تقریبا 1-2 هفته با هم رفت و آمد داشتیم... تا اینکه بدون اینکه خبر داشته باشم آرمین با بابام حرف زده بود .... 2 روز بعدش من از دانشگاه میومدم خونه از هیچی خبر نداشتم یهو که اومدم خونه دیدم مادر پدر آرمین و خودش خونمونن ...... اومده بودن خواستگاری.....جواب رد نتونستم بدم ... وگرنه بابم میکشت من و.... آخه مثه اینکه باباش دوست بابام بوده.... فقط تونستم بگم که من فعلا قصد ازدواج ندارم درسمو باید تموم کنم...... بهو باباش گفت خوب تا اون موقع نامزدتون میکنیم اصن شوک شده بودم بابامم تایید کرد اصن کسی از من نپرسید که میخوام یا نه؟؟؟؟ آرمین فهمید که ناراحت شدم گفت فردا صبح میام دنبالت بریم بیرون صبحانه بخوریم منم گفتم باشه.....کل شبو نتوستم بخوابم فقط میخواستم به شایان زنگ بزنم ولی نتونستم...به زور جلو خودمو میگرفتم....خلاصه صبح شد و اومد دنبالم و رفتیم بیرون..... میخواستم بهش بگم که هیچ حسی ندارم بهش ولی اصن نمیذاشت حرف بزنم فقط خودش حرف میزد از من و خودش و آیندمون...... خلاصه هیچی بهش نگفتم و برگشتیم خونه.... اون لحظه باباش به بابام زنگ زد واسه روز مراسم نامزدی...... نفسم انگار بند اومد....بابام گفت بذارین از دخترم بپرسم......نمیدونستم باید چی کار کنم.؟؟؟با خودم گفتم بذار به شایان زنگ بزنم..... فرداش بهش زنگ زدم بهش گفتم که یه سوال میپرسم جوابشو بهم بده......اونم طبق معمول جدی نگرفت قضیرو ...ازش پرسیدم دوسم داری؟؟؟جواب نداد ولی من باید جوابمو میگرفتم....من تو این چند سال هیچ وقت احساس نکردم که شایان بهم حتی کوچکترین حسی داشته باشه......مطمئن بودم که فقط یه سرگرمیم براش.......بازم جواب نداد.... سر دو راهی بودم باید یه انتخاب میکردم یه طرف کسی که عاشقشم (شایان ) یه طرف کسی که دوسم داره ( آرمین


باید یه انتخاب میکردم یا شایان یا آرمین؟؟؟؟؟ شایان مرد زندگی نبود شاید به خاطر سنش بود چون آرمین متولد 63 بود و  شایان متولد 71....شایان همه چیو به شوخی میگرفت  فک نمیکنم هیچیو زندگی جدی گرفته باشه.... تصمیم گرفتم هردو شونو با خودم مقایسه کنم.....من دانشجوی پزشکی دانشگاه سراسری ارومیه  بودم ، خرخون،  شاگرد الف دانشگاه، تدریس میکردم ، فرهنگ منم طوریه اگه با  یه پسر دوست معمولی باشم ( مثلا دوستی دانشگاه ) فقط در حد جزوه دادن یا  کار کردن گروهی تو دانشگاه بود ماهی یه بارم اس ام اس که اونم درسی بود ، تفریحمم کتاب خوندن و شعر گفتن بود......شایان : داشجوی عمران تهران مرکز ، کسی درس خوندن براش تعریف نشده  ، تفریحشم اینه که با دوستاش  بره بیرون ، و از همه مهم تر دستش تو جیب باباش ، و دوستای معمولیه دخترش ( رویا ، طلا ، آنوشا ، سارا ، نازنین ..... ) که با هم فابریکن ...... توی دانشگاه هیچکس منو تا حالا جرات نکرده با اسم کوچیک صدا کنن اونوقت شایان.... نمیدونم مشکل از دانشگاه آزاده یا شایان....آرمین : دانشجوی تخصص دانشگاه سراسری تبریز.... هم تو بیمارستان کار میکنه هم زیست کنکور درس میده و هم استاد دانشگاه همه چیزایی رو که داره خودش کار کرده و به دست آورده ، مثبت ، غیرتی ، تو دانشگاهمون یه دخترایی عاشقشن ولی به هیچکی پا نمیده ، مهربون ، با احترام..... منطقم میگفت آرمین دلم میگفت شایان.... چند هفته به این موضوع فک کردم ولی به نتیجه ای نرسیدم تا اینکه امتحانای ترم 2 شروع شد دیگه بیخیال شدم و درس خوندم .... امتحانامو خوب دادم ( معدلمم 18/93 ) شد....دیگه درسمم با آرمین تموم شده یود ..... دیگه فکر نمره نبودم....از دانشگامون خوشم نمیومد چون همه دیگه منو آرمین و میدونستن نمیخواستم بیشتر از این اونجا باشم نگاه بچه ها اذیتم میکرد..... من بومی تهران بودم رفتم دنبال اینکه انتقالی بگیرم آخه معدلمم بالا بود با خودم گفتم راحت قبول میکنن اونم نشد .....انصراف دادم ...... بابام خیلی اعصبانی شد مامانمم که دیگه باهام حرف نمیزد... با بابام حرف زدم که میخوام تبریز یا تهران قبول شم دوباره کنکور میدم دیگه نمیتونم اینجا بمونم میخوام برگردم تهران.....بابا قبول کرد گفت به شرط اینکه خوب بخونی که تهران قبول شی تبریزم نمیذارم بری.... گفتم باشه.... خلاصه زنگ زد به آرمین اینا همه چیو براشون تعریف کرد.... شبش آرمین اومد دم خونه گفت میخواد باهام حرف بزنه ....منم رفتم گفت منتظرت میمونم تا کنکور بدی ... گفت نمیخواد موقع کنکور فکرم مشغول باشه گفت برو تهران درس بخون  کنکور که دادی برگرد اونموقع با هم صحبت میکنیم..... بعدشم یه یادگاری داد گفت اگه یه روزی دلت برام تنگ شد اینو داشته باش ( مردم دلشون خوشه هاااا..... ) بعدم رفت.....خوشحال بودم که قراره یک سال فکرم از آرمین دیگه راحت باشه.... همه چی یه ور اخلاقای بابامم یه ور واسه کنکور ....اومدم خونه بابام گفت خوب دیگه آرمینم که رفت بشین درستو بخون گوشیمو گرفت .... تلویزیونو جمع کرد اصن بابای من هیچ وقت نخواست باور کنه که من دیگه 20 سالمه و بزرگ شدم اااه ه ه ه.......خلاصه الان دیگه دارم واسه کنکور میخونم....این داستان بقیه ای دیگه نداره چون الان دیگه دارم واسه کنکور سراسری 93 درس میخونم بقیه داستان دیگه نمیدونم کی ه؟؟؟


چند روز پیش شایان گفت که هیچی دیگه مثل قدیم نمیشه این دفعه فرق میکنه با دفعه های پیش بهم زنگ بزن.... هه هه نمیدونم این سناریو و حرفا چرا اینقدر برام آشناست؟؟؟؟؟ بابام گوشیمو ازم گرفته نمیتونم بهش زنگ بزنم شاید خوب شد شاید اگر گوشی داشتم باز غرورمو زیر پا میذاشتمو بهش زنگ میزدم.....من به شایان 1000 بار شانس دادم همیشه هم غرور من له شد هیچی مثل قدیم نیست همه چی همونجوریه.... نمیتونم..... آرمین که فک میکنم فهمیده که دوسش ندارم به خاطر همین گذاشت ساده برنامه هاشو بهم بزنم ..... آرمین حتی فهمید ولی شایان نفهمید که چقدر دوسش دارم هر موقع میخوام فراموشش کنم سر و کلش پیدا میشه....شاید تقصیر منه که هر بار جوابشو میدم شایدم..



تاريخ : یکشنبه ۳ شهریور۱۳۹۲ | | نویسنده : فرشته ی تنها |
.: Weblog Themes By RoozGozar.com :.

  • قالب وبلاگ
  • اس ام اس
  • گالری عکس